نسبیت زبانی و تاثیر آن روی ترجمه

این مطلب مقاله ای به قلم دکتر کورش صفوی است که به موضوع " نسبیت زبانی" پرداخته و تاثیر آن روی ترجمه را شرح می دهد. برای ثبت سفارش کلیک کنید

نسبیت در ترجمه

از دیرباز این تصور همواره وجود داشته است که زبان بر شیوه تفکر و جهان بینی ما تاثیر می گذارد و از آنجا که هر زبان تصویر متفاوتی از واقعیات جهان خارج به دست می دهد، ما نیز جهانمان را آنچنان درک می کنیم که زبانمان ترسیم می کند.

خواست نگارنده در این مختصر، طرح اجمالی این موضوع و بررسی مشکلات منتج از آن در ترجمه است.

با مقایسه زبان های گوناگون می توان به تفاوت هایی که میان آن ها وجود دارد پی برد. این تمایزت می توانند مربوط به ساختمان های دستوری متفاوت یا عدم تطابق کامل دامنه اطلاق واژه ها در دو زبان یا ناشی از اختلاف فرهنگ و تمدن و عادات و رسوم دو قومی باشد که به آن دو زبان سخن می گویند.

بسیاری از فلاسفه زبان سعی بر آن داشتند تا دیدی کلی از رابطه میان زبان و ذهن انسان را مطرح ساخته، ماهیت عملکرد آن را باز شناسند. بنجامین لی وورف یکی از شاگردان ادوارد ساپیر با بررسی و تحلیل اصطلاحات مربوط به زمان و مکان در زبان های سرخپوستان آمریکا بویژه زبان هوپی به این نتیجه رسیدند که زبان های مذکور درباره زمان و مکان، نگرشی را نشان می دهند که تصور آن برای یک اروپائی میسر نیست.

آنچه وورف مطرح کرد، در زبانشناسی تحت عنوان "نسبیت زبانی" مورد بحث قرار گرفت. بهرحال آرای وی را نمیتوان بی تاثیر از نظریات زبانشناسان اروپائی بویژه آلمانی دانست. طرح نظام یافته این مطلب تا آنجا که منابع موجود نشان می دهند، دست کم به یوهان گوتفرید هردر باز می گردد و سپس در آثار ویلهلم فن هومبولدت، ارنست کاسیرر، یوهانس لئووایس گربر و یوست تریر نیز به چشم می خورد. آنچه این زبانشناسان مطرح ساختند به یاری وورف به اوج شکوفائی خود رسید تا بدانجا که وی گفت "طرز تفکر و رفتار مردم تماما تابع زبان آن هاست."

آنچه وورف مطرح کرد، پس از چندی به یکی از مباحث داغ زبانشناسی مبدل شد و کم کم در ماهیت اصلی و شیوه بررسی آن میان پژوهندگان اختلاف نظر فتاد. برخی از زبانشناسان دستیابی به تفاوت های نسبی میان زبان ها را در ارتباط مستقیم با شناخت افراد از محیط پنداشتند و گروهی دیگر اختلاف در بینش، تفکر و درک جامعه زبانی را به عنوان موثرترین عامل نسبیت فرض کردند؛ بعضیی ها ساخت زبان را در ارتباط مستقیم با فرهنگ جامعه دانستند و آداب و رسوم، آرا و زبان سخنگویان یک زبان را عامل موثر گوناگونی برش های معنایی واژگان در زبان های مختلف پنداشتند و در مقابل آن ها دیگران جامعه را مبرا از هر گونه تاثیر بر ساختمان زبان دانسته، خصوصیات فردی را هسته اصلی این گوناگونی ها تصور کردند. این برداشت ها کار را بدانجا کشانید که حتی سالوادور دوماداریاگا برای افرادی که به زبان های گوناگون تکلم می کنند ویژگی های متفاوتی در نظر گرفت. به اعتقاد وی:

 انگلیسی زبانان تحت تاثیر ساختمان زبانشان افرادی پر تحرک و فعالند؛

 اغلب متفکران از میان فرانسه زبانان برمی خیزند؛

آنان که به زبان اسپانیولی صحبت می کنند اکثرا احساساتی هستند

و عربها به خاطر ویژگی زبانیشان اغلب افرادی تنبل و بیعار هستند.

می بینیم که آنچه ساپیر به صورتی کاملا علمی مطرح کرد، پس از وورف و دیگران تا بدانجا سیر قهقرائی طی کرد که به تبعیضات نژادی و ملیتی منجر شد.

بحث پیرامون درستی یا نادرستی این مطلب را به بعد معکول می کنیم و در اینجا تنها خاطر نشان می سازیم که به رغم تمامی نمونه هایی وورف برای توجیه نظریع خود ارائه می کند، نمی توان آرای او را از نظر تجربی ثابت شده دانست. 

تا بدین جا، بر اساس پژوهش هایی که فلاسفه زبان در این زمینه انجام داده اند، مشخص است که هر زبان تصویر نادقیق و متفاوتی از واقعیت جهان خارج بدست می دهد. این بدین معنی است که تقسیمات واژگان یک زبان الزاماً منطبق بر تقسیمات قرینه آنها در جهان خارج نیست. برای مثال می توان واژه­های «سبک»، «سنگین»، «بزرگ» و «کوچک» را مطرح کرد که هیچکدام مفهوم دقیقی ندارند. ما از سوئی فیلی را که دویست کیلوگرم وزن داشته باشد، کوچک می نامیم و از سوئی دیگر موشی دو کیلوئی برایمان بزرگ است. اگر کاغذی ده گرم وزن داشته باشد، سنگین است ولی یک یخچال سی کیلوئی سبک می نماید. همۀ ما نهر و رودخانه را می شناسیم ولی هیچکدام بدرستی نمی دانیم، پهنای یک نهر چقدر است و چه ویژگی ای باید داشته باشد تا رودخانه نامیده شود، یا یک تپه چقدر باید بزرگ و بلند باشد تا کوه خوانده شود.

همانطور که گفته شد، هر زبان تصویر متفاوتی از واقعیت جهان خارج بدست می دهد.

این نکته را باید قبول داشت که هر زبان بطور جداگانه، بر حسب شرایط زمانی و مکانی خاص خود، ساخت و برش متفاوتی را برای نامگذاری پدیده ها انتخاب می کند. به همین دلیل در زبان اسکیموها به واژه های بسیطی بر می خوریم که دوازده نوع یخ را از یکدیگر متمایز می سازند؛ در عربی برای بیش از سی نوع شتر اسامی جداگانه ای وجود دارد و در زبان ولزی برای دو رنگ سبز و آبی تنها کلمه Glass بکار می رود. این بدین معنی نیست که برای یک فارسی زبان تصور انواع شتر میسر نباشد، یا یک ولزی زبان نتواند رنگ سبز را از آبی تشخیص دهد. این برشهای گوناگون زبانی تنها بخاطر آن است که هر جامعۀ زبانی، بر حسب میزان اهمیتی که برای حوزه ای خاص قائل است، تقسیم بندی ویژه ای برای آن در نظر می گیرد.

آنچه در اینجا بصورت غیر حرفه ای و مختصر تحت عنوان «نسبیت زبانی» مطرح شد، در امر ترجمه نیز ویژگیهای خاص خود را داراست. هر کسی که سعی کرده باشد متنی را از زبانی به زبان دیگر ترجمه کند، یقیناً متوجه شده است که در کار ترجمه مشکلات فراوانی وجود دارد. مهمترین این مسائل همان «نسبیت زبانی» است، که گاه در اثر عدم توجه مترجم، متن برگردانده شده را بی معنی و نامفهوم می سازد. چند ماه پیش هنگام خواندن یک رمان تاریخی به چنین موضوعی برخورد کردم. در طول این کتاب حجیم، تردید مترجم در انتخاب واژه مناسب در مقابل واژۀ Uncle انگلیسی بخوبی بچشم می خورد، زیرا یکی از شخصیتهای رمان، در حدود نیمی از کتاب با عنوان «عمو» مطرح شده بود و سپس جای خود را به «دائی» داده بود؛ گو اینکه با خواندن کتاب در خاتمه مشخص می شد که این شخص باید «شوهر عمۀ» قهرمان داستان باشد. این امر بخاطر آن است که اهمیت مسأله خویشاوندی در ایران، حوزۀ روابط خویشاوندی در زبان فارسی را در مقایسه با انگلیسی ظریفتر برش زده و بهرحال مترجم کارآزموده باید بتواند از میان تقسیم بندیهای گوناگون، واژۀ مناسب را یافته و در جای خود قرار دهد. در اینجاست که می بینیم، گزینش واژه از میان فرهنگ لغت نیز نمی تواند تمام کار را انجام دهد. در مقابل واژۀ man انگلیسی نمی توان فوراً واژۀ «مرد» را برگزید، زیرا ممکن است مجبور باشیم از واژۀ «فرد» یا «انسان» استفاده کنیم. در فارسی برای مفهوم «دست» فقط یک واژه وجود دارد، در صورتیکه در اکثر زبانهای اروپائی دو واژه در دسترس است که یکی به تمامی دست دلالت می کند، یعنی آنچه در انگلیسی به آن arm می گویند، و دیگری بر قسمتی از دست یعنی از مچ تا سر انگشتان که همان hand انگلیسی است؛ از سوی دیگر در انگلیسی در مقابل «سر» و «کلّه» تنها واژه head وجود دارد و اختلاف سبکی موجود میان این دو واژۀ فارسی را مشخص نمی سازد. در برابر دو واژۀ «عصر» و «شب» فارسی واژه evening انگلیسی وجود دارد و در مقابل واژۀ right انگلیسی، واژه­ های «راست»، «درست» و «حق» فارسی وجود دارد. در مقابل جمله he knows everything، جملۀ فارسی «او همه چیز می داند» قرار می گیرد ولی جمله I know him در فارسی «او را می شناسم» ترجمه می شود و همین واژۀ «شناختن» از سوی دیگر با واژۀ recognize هم معنی می گردد که خود با «تشخیص دادن» مترادف است. برای یک مترجم کارآزموده مشخص است که صفات pretty و buxom انگلیسی به جنس مونث اطلاق می گردد. در زبان فرانسه دو واژه fleuve و riviere وجود دارد که اولّی به معنی رودی است که به دریا می ریزد و دومّی رودی است که به رود دیگری می ریزد. در صورتیکه برای هر دو آنها در فارسی یک معادل بیشتر وجود ندارد. در مقابل می بینیم که واژه bois فرانسوی هم در معنی «جنگل» است و هم به معنی «چوب» خواه این چوب «الوار» باشد و خواه «هیزم»، در صورتیکه زبان دانمارکی به ظرافت زبان فارسی در مقابل «الوار» واژه Tommer و در برابر «هیزم» از Broende استفاده می کند. معادل واژۀ box انگلیسی «جعبه» یا «قوطی» است، ولی در فارسی اگر در ارتباط با سیگار مطرح شود از همان «بکس» استفاده می شود. صورت Come on! انگلیسی در جائی باید «بیا!» یا «زود باش !» ترجمه شود و در جای دیگر «برو بابا!». ما در زبان فارسی کلاه را بر سر می گذاریم و دستکش را دست می کنیم، در صورتیکه در انگلیسی آنها را بمانند بقیه لباسها «می پوشند». آنچه در فارسی «ساعت» است، در انگلیسی hour، o’clock، watch و time می باشد و در آلمانی یا Uhr است یا Stunde. آنچه در انگلیسی walk است در فارسی «راه رفتن»، «قدم زدن» یا «پیاده رفتن» می باشد. histoire در زبان فرانسه همه به معنی «تاریخ» است و هم به معنی «داستان» و بخاطر دارم یکی از استادانم از مترجمی گله داشت که رمانی از بالزاک را «تاریخ» نامیده بود و تعجب از اینکه چطور مترجمی کتابی را از آغاز تا پایان ترجمه کرده و نفهمیده که این کتاب قصه است و نه تاریخ.

گذشته از عدم تطابق کامل دامنۀ اطلاق واژه ها، تفاوت در ساختمانهای دستوری دو زبان نیز اغلب برای مترجم مسأله ساز می شود. در اینجا به چند نمونه از اینگونه تفاوتها اشاره می کنیم.

اختلاف زمان دستوری همواره برای مترجمین اشکالاتی را فراهم می آورد. برای نمونه، تفاوت مذکور را در دو زبان انگلیسی و فارسی در نظر می گیریم.

در زبان انگلیسی، مسأله توالی زمانها کاملاً رعایت می گردد؛ به این ترتیب که وقتی فعل اصلی جمله زمان گذشته داشته باشد، مابقی افعال تابع، الزاماً باید در زمان گذشته صرف شوند، ولی این قاعده در فارسی صادق نیست. برای مثال جملۀ I knew that he wouldn’t come بصورت «من می دانستم که او نخواهد آمد» یا «من می دانستم که او نمی آید» ترجمه می شود و اگر بخواهیم دقیقاً رعایت زمان افعال انگلیسی را بکنیم جملۀ ترجمه شدۀ ما دیگر فارسی نخواهد بود. در فارسی از زمان ماضی نقلی برای بیان گذشتۀ ساده استفاده می شود، در حالیکه در انگلیسی چنین اختیاری وجود ندارد. برای مثال جملۀ انگلیسی I saw him two months ago را می توان به دو صورت «من او را دو ماه پیش دیده ام» یا «من او را دو ماه پیش دیدم» برگرداند. گاهی در فارسی از فعل گذشته برای بیان آینده یا حال استفاده می شود، که باز چنین کاربردی در انگلیسی مقدور نیست. برای نمونه دو جملۀ «فرار کنید که آمدند» و Run away as they are coming هم معنی اند و در ترجمه بجای یکدیگر بکار می روند، اگر چه از نظر زمانی با یکدیگر مطابقت ندارند.

جملات شرطی انگلیسی از الگوی خاصی تبعیت می کنند، در حالیکه باز می بینیم که در فارسی چنین نیست. برای نمونه جمله I will do it if you agree را می توان به شش گونۀ زیر ترجمه کرد:

1 – اگر موافقت کنید این کار را می کنم. 2 – اگر موافقت کنید، من این کار را خواهم کرد. 3 – اگر موافقت می کنید، من این کار را خواهم کرد. 4 – اگر موافقت کردید، من این کار را می کنم. 5 – اگر موافقت کردید، من این کار را خواهم کرد. 6 – اگر موافقت کنید، من این کار را بکنم.

 

در زبان فارسی بر خلاف اکثر زبانها تمایز جنسی وجود ندارد و برای مثال آنچه در انگلیسی با he و she مشخص می شود، در فارسی تنها با ضمیر «او» ارائه می گردد؛ بدین ترتیب دو جمله انگلیسی She was born in Tehran و He was born in Tehran به یک صورت واحد «او در تهران متولد شده است» ترجمه می شودد. به این ترتیب ممکن است برخی از عناصر جمله در ترجمه اجباراً حذف شوند. برای نمونه، صورت From us to him or her تنها بصورت «از ما به او» ترجمه می شود.

در انگلیسی کاربرد جملۀ He went to town هیچگونه اطلاعی در مورد وسیلۀ رفتن به شهر را مطرح نمی سازد و ترجمۀ آن به زبان آلمانی مستلزم کسب اطلاعات بیشتری خواهد بود، زیرا اگر این شخص پیاده به شهر رفته باشد در آلمانی از فعل Gehen استفاده خواهد شد؛ اگر از اتومبیل استفاده کرده باشد، باید در آلمانی از فعل Fahren استفاده کرد و اگر سوار بر اسبی به شهر برود باید از فعل Reiten استفاده شود.

در این مختصر سعی بر این بود تا با ذکر چند مثال مفهوم نسبیت زبانی و مشکلاتی که برای مترجمین در این مورد پیش می آید، روشن شود. همانطور که پیشتر گفته شد، از آنجا که از سوئی مرزبندی معنائی واژگان منطبق بر مرزبندی قرینه ای در جهان خارج نیست و در نتیجه زبان تصویر کاملی از واقعیت به دست نمی دهد و از سوی دیگر، زبانها حوزه های معنائی را به گونه های متفاوتی برش می زنند و در نتیجه تصاویر گوناگونی از واقعیت رسم می کنند، برخی از زبانشناسان را معتقد ساخته که سخنگویان زبانهای مختلف، جهان بینی های گوناگون دارند و در نتیجه مترجمین باید انواع جهان بینی ها را از یکدیگر بازشناسند و از آنجا که هیچکس در آن واحد نمی تواند از عهدۀ این کار به گونه ای کامل برآید، پس هیچگاه ترجمه ای ایده آل از یک متن ارائه نمی شود و نخواهد شد. در مقام مخالفت با این رأی باید بگوئیم که اختلاف زبانها مانع از آن نیست که مردم مفاهیمی را که متعلق به زبان و فرهنگهای دیگر است، درک کنند. اگر چنین می بود ژاپنی ها که زبانی بسیار متفاوت با انگلیسی دارند، هیچگاه نمی توانستند فرضاً اصول الکترونیک را درک کنند و گوی سبقت را در این علم بربایند. آنچه در خاتمه می توان گفت این است که «نسبیت زبانی» هنوز یکی از مباحث داغ زبانشناسی است و اظهار نظر قطعی دربارۀ آن عجولانه می نماید؛ بهرحال مطالعۀ حوزه های معنائی و توجه به اختلاف برش آنها در دو زمان مهمترین مسئله ای است که یک مترجم در کار خود بدان نیاز دارد.

منبع: کتاب هفت گفتار درباره ی ترجمه اثر دکتر کورش صفوی


تعداد بازدید : 17

نظرتان در مورد این وبلاگ چیست؟

ثبت سفارش جدید